شمس الدين حافظ

534

سفينه حافظ ( فارسى )

حيفم آيد كه خرامى به تماشاى چمن * كه تو خوش‌تر ز گل و تازه‌تر از نسرينى حيف ابروى تو محبوب كمان ابروى خويش * لايق صحبت غيرى كنى از مسكينى گر امانت به‌سلامت ببرم باكى نيست * بيدلى سهل بود گر نبود بىدينى باد صبحى بهوايت ز گلستان برخاست * كه تو خوشبو چو گل سورى « 1 » و چون نسرينى سخن بىغرض از بندهء مخلص بشنو * اى كه منظور بزرگان حقيقت بينى نازنينى چو تو پاكيزه رخ و پاك‌نهاد * بهتر آنست كه با مردم بد ننشينى شيشه‌بازى سر « 2 » شكم نگرى از چپ و راست * گر بدين منظر بينش نفسى بنشينى بعد از اين ما و گدائى بسر منزل عشق * رهروان را نبود چاره بجز مسكينى تو به اين دلكشى و نازكى اى مايهء ناز * لايق بزمگهء خواجه جلال الدينى سيل اين اشك روان صبر دل حافظ برد * بلغ الطاقة يا مقلة عينى بينى « 3 » [ 483 سحرگه رهروى در سرزمينى ] 83 شماره مسلسل 694 سحرگه رهروى در سرزمينى * همىگفت اين معما با قرينى كه اى صوفى شراب آنگه شود صاف * كه در شيشه برآرد اربعينى « 4 » گر انگشت سليمانى نباشد * چه خاصيت دهد نقش نگينى خدا زان خرقه بيزارست صد بار * كه صد بت باشدش در آستينى درونها تيره شد باشد كه از غيب * چراغى بركند خلوت‌نشينى مروت گرچه نامى بىنشانست * نيازى عرضه كن بر نازنينى ثوابت باشد اى داراى خرمن * اگر رحمى كنى بر خوشه چينى نمىبينم نشاط و عيش در كس * نه درمان دلى نه درد دينى اگر چه رسم خوبان تندخوئيست « 5 » * چه باشد گر بسازد با غمينى ره ميخانه بنما تا بپرسيم * مآل « 6 » خويش را از پيش بينى

--> ( 1 ) گل سورى يعنى گل سرخ ( 2 ) مقصود از شيشه‌بازى حباب‌بازى با صابون است ( 3 ) از گريه طاقتم به منتهاى توانائى رسيد اى تخم چشم من از ميان برو ( نابود شو ) . ( 4 ) اربعين - يعنى چهل و چله يا چهل روز ( 5 ) اين مصرع از نظامى گنجوى است كه خواجه آن را تضمين كرده است ( 6 ) عاقبت كار .